شيخ ذبيح الله محلاتى
7
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
از كوفه و فلوجه بمحمد بن عبد اللّه بن طاهر رسيد او هم نوشت به عامل كوفه كه دفع يحيى بر تو واجب است او هم عبد اللّه بن محمود سرخسى را بدفع يحيى مامور كرده چون با يحيى ملاقات كرده يحيى ضربتي بر او وارد آورد كه مرگ را معاينه كرده با آن جراحت منكر فرار كرد و جمعيت او نيز پراكنده شدند . اصحاب يحيى آنها را غارت كردند و آنچه كه داشتهاند از دواب و اثاثيه بغنيمت ربودند و يحيى در كوفه مشغول تجهيز لشكر و جمعآورى عده وعدهء بودند كه بناگهانى محمد بن عبد اللّه بن طاهر لشكرى جرار بر سر يحيي كشيد و جنگى خونين بر سر پا شد و تنور حرب زبانه زدن گرفت اصحاب يحيى متفرق شدند و يحيى را بقتل رسانيدند و سر او را از بدن جدا كردند و براى محمد بن عبد اللّه بن طاهر فرستادند و اصحاب يحيى را اسير كردند و آنها را با پاى برهنه با ضرب تازيانه مىدوانيدند و هركدام از رفتن عاجز بود فورا گردن او را مىزدند و هيچ اسيرى را به اين خوارى و شدت و ذلت سوق نكردند به اين حالت آنها را وارد بغداد كردند و در آن روز چنان ناله و زجه و عويل از مردم بغداد بالا گرفت كه كس مثل آن را ياد ندارد . چون مستعين فرمان داده بود كه سر يحيى را در بغداد نصب بنمايند چون نصب كردند شدت ضجه و عويل مردم را كه ديدند آن سر را از دار فرود آوردند و ابو هاشم جعفرى بر محمد بن عبد اللّه بن طاهر وارد شد فرمود ايها الامير آمدم « 1 » ترا تهنيت
--> ( 1 ) مسعودى در مروج الذهب مىنويسد كه ابو هاشم جعفرى قال لابن طاهر ايها و خرج من داره و هو يقول يا بنى طاهر كلوه و بيا * ان لحم البنى غير مرى * ان وترا يكون طالبه اللّه * لو تر بالفوت غير حرى و قال المسعودى كان يحيى دينا كثير التعطف و المعروف على عوام الناس بارا بخواصهم و اصلا لاهل بيته مؤثر الهم على نفسه مثقل الظهر بالطالبيات يجهد نفسه ببرهن و تحنن عليهن لم تظهر له زلة و لا عريت له خزية و لما قتل يحيى جزعت عليه نفوس الناس جزعا كثيرا و رثاه القريب و البعيد و حزن عليه الصغير و الكبير و جزع لقتله الرفيع و الدنى . و قال فى مروج الذهب ان ظهوره كان بالكوفة سنه 250 فقتل و حمل رأسه الى بغداد *